تبليغاتX
اتاق زیر شیروونی

امروز واسم یه روز عالی بود. خیلی خوب. اون پسره که میشینه واسه حضور و غیاب اساتید واسم یه عطر خوشکل کادو داد .قایمکی. اصلا انتظار نداشتم. رفتم فضا در حد بنز. یه شاخه گل رز ناز از یه دانشجو و کتاب از بسیج دانشجویی

وقتی از بسیج اومدن سر کلاس و کتابو دادن بعد که رفتن یهو به شوخی گفتم کاش شیرینی میاوردن.چند دقیقه بعد یکی از بچه ها رفت و با یه جعبه شیرینی برگشت. یعنی من مرده این فردین بازیهام یعنی من تو فضا

چند روزه با تپل چت و گپ و..... یعنی تو فضا رو ابرا

همه چیز خوبه خوب آقا خوب (چه عجب یه بارم من راضیم!!!)

در ضمن مامان هم خیلی خوبه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:39  توسط سمن  | 

دیشب تو عروسی نوه عمم عروس و دوماد با آهنگ خانومم تویی بارونم میرقصیدن. منم دلم خواست. تصور کن. من عروس تپل داماد. من اونجوری قرای ناز دار بدم واسه تپل. تپل اونجور وایسه با خنده کف بزنه برام. ای خدا..... البته عروسیمو تو اون تالار نمیگیرم خیلی افتضاح بود

اولین باری که واقعا دلم خواست عروس بشم تو عروسی داداش زنداییم تابستون پارسال بود. اونام با اهنگ خانومم میرقصیدن. اصلا اولین بار اونجا شنیدم این آهنگو

چند شبه با تپل چت میکنم. داره ازم اطلاعات میکشه که مثلا چی دوس داری چی نه و از این حرفا حالا این وسط این بچه هم تا میبینه من آنم زودی مثل قاشق نشسته میپره وسط آخه بچه جون مگه من تو رو ردت نکردم. ای بر خر مگس معرکه لعنت البته یه جمله های سوزناک عاشقانه میزاره تو ف.ی.س.ب.و.ک دلم کباب میشه.

بنده خدا تپل بد جور دلش تنگ شده. میگه هیچ جا ایران نمیشه. خیلی تنهام و آشپزی بلد نیستم و .. خب د جونت در اد. این دفعه که اومدی ایران بیا دست منم بگیر ببر هم خودت از تنهایی راحت میشی هم من و هم خیلی چیزای دیگه. من میام اونجا درسمو ادامه میدم تو رم جمع و جور میکنم. مامان من هم خیالش راحت میشه که دخترش تنها نرفته خارج یه جشن عقد یا عروسی متوسط هم میگیریم و خلاص.

نمیدونم خدایا هر چی صلاحه پیش بیار. من خیلی خسته ام. میخام عروسی خودم باشه. میخام عروس شم. با آهنگ خانومم  و همه چی آرومه برقصم. خدایا تا این آهنگا از مد نیافتادن عروسم کن. بابا چی ازت کم میشه.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 14:53  توسط سمن  | 

دارم با تپل چت میکنم.یعنی رو ابرام........

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:34  توسط سمن  | 

یه دانشجو دارم که یه ساله تو کفمه اساس. حتی پاییز مامانش ایمیل زده بود که آره پسرم عاشقته و این شماره تلفن خونمون ما از شما شماره نداریم (البته آدرس داریم پسرم تعقیبت کرده خونتونو شناخته) بزنگ بهم و ما میخاییم بیام خواستگاری بعد محرم و پسرم خیلی دوستت داره و از این حرفا.منم ایمیل دادم من و پسرت هیچ س.ن.خ.ی.ت.ی با هم نداریم و از این حرفا. خلاصه پسره دست بردار نیست و میاد میشینه سر کلاسم و .. تو قودبای پارتی تپل هم مثل سایه چسبیده بود بهم و هی فرت و فرت عکس.

امروز تو ف.ی.س.ب.و.ک آب پاکی رو ریختم  رو دستش. گفتم یکی دیگه رو دوس دارم (البته نگفتم تپل) طفلی این قدر دپرس شد. میگه یه ساله عاشقانه دوست دارم. اصلا فکر نمیکردم یه روز به این نقطه برسم. یکی منو عاشقانه دوس داشته باشه و من یخ باشم.

تپل هم که داره فرت و فرت عکس دانشگاشو آپ میکنه و دل من آب. وای خدا. خسته ام. روحم آشو لاش. جسمم آشو لاش. ۶۰ ساعت در هفته تدریس. گور بابای پول یه ماشین بگیرم تابستون یکم هیجان وارد زندگیم شه.

بنده خدا. همچین حالش گرفته شد که نگو. گفت تو رو خدا بذار به اسم کوچیک صدات کنم. تو ف.ی.س.ب.و.ک چت میکردیم. هی یه کلمه میگفت بعد میگفت سمن من یه ساله عاشقانه دوست دارم. منم میگفتم آخه من کس دیگه ای رو دوس داشتم. نشد. هی میپرسید خب الان کجاس؟ بهم میرسین؟ نازی. کاش تو هم کلاسی دوره لیسانس من بودی پسر. با این شرایط . ببین چه لیلی ای میشدم برات مجنون.طفلی بچه.کاش تپل منو اینقد دوس داشت......

من همیشه به هر کی دل سپردم

ازش فقط یه خاطره برام موند

این همه  تنها شدن و شکستن

منو دیگه از هر چی عشقه ترسوند

یه فیلم دیدم امروز بدک نبود. "یک ذره از بهشت" عاشقانه.دلم عشق میخاد.دلم س.ک.س میخاد.(صلوات) دلم میخواد شبا تو بغل عشقم بخوابم. گناهه؟ واسه همه حلاله واسه من حرامه؟

آخه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.کشتی منو

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:56  توسط سمن  | 

تا سه و نیم علمی کاربردی بودم. سریع آژانس گرفتم و اومدم خونه و دوش گرفتم. شد ساعت چهار. یهو  یه بارون شدیدی شروع شد گفتم نمیرم ولش ولی باز گفتم نه برم موهامو شونه کردم و آرایش ملایم و لباس روشن و مقنعه سورمه ای و آژانس گرفتم و رفتم. چهار و چهل دقیقه رسیدم. چه خبر بود ارگ و بچه ها اکثرا اونایی که رو سن بودن کروات داشتن. کلا خوب بود. دویست سیصد نفری میشدن.رفتم جلو پیش اساتید. یه کم که نشسته بودم مجری گفت استاد سمن تازه رسیدن بیان رو سن لوحشونو بگیرن. رفتم یهو گفتن برو پشت میکروفن و چیزی بگو وای قلبم ریخت. گفتم واسه همتون آرزوی موفقیت میکنم واسه استاد تپل هم انشالله هر جا که باشن موفق باشن. یه کم صدام میلرزید. حقش بود میکروفنو میگرفتم تو دستم و میگفتم هیشکی عاشقت اینجور که منمم نبود و نشد لاف نمیزنم .... یعنی اصلا میدونه من اینقد دوسش دارم؟ قضیه ما هم شده داستان اون مورچه که افسردگی گرفت و دلیلشم این بود که 20 سال عاشق یکی بوده که بعدا کاشف به عمل اومده چای خشکه.

الان توو عکسای ف.ی.س.ب.و.ک میبینم که قدش از من کوتاهتره. چیش منو جذب کرده؟ دست نایافتنی شدنش؟

بعدشم کلی عکس گرفتیم.نیم ساعت بیشتر طول نکشید. یه نیم ساعت رویایی....


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 23:45  توسط سمن  | 

تپل شنبه میره. بچه ها یه سالن گرفتن واسه فردا تا ازش تجلیل کنن. دیروز بچه ها سر کلاس گفتن استاد واسه استاد تپل پس فردا برنامه داریم شما هم میایین؟ مگه من میتونم بیام. بیام که چی بیام که هر لحظشو یادم بمونه و بعدا خرد خرد شم. ای خدا چرا  داری اینقد آزارم میدی مگه یه دختر تنها چقد باید بکشه؟ بسم نیست به کی بد کردم؟ حق کیو خوردم که اینطوری دارم تقاص پس میدم؟ چرا اینطوری چرا؟ چیزی به اونا نگفتم ولی دلم آشوب بود تمرکزمو از دست داده بودم و کلی رو تخته غلط غلوط مینوشتم. خلاصه گفتم من نمیام فردا اون ساعت کلاس دارم. باز امروز یکیشون که کشته مردم شده و ازم خواستگاری کرده پرو پرو اومده دعوت نامه داده و اصرار که حتما بیاین.باز گفتم نه. حالا نمیدونم برم یا نه. تپل بیشتر از اینها حق به گردن ما داره که نخام برم.ولی بعدا داغون میشم با یادآوری خاطره اون روز.

دلم میخواست یه کادوی خوب هم واسش میگرفتم ولی ممکنه معنی بدی پیدا کنه.تپل برو تو هم برو مگه .... نرفت. اون که حالا واسه من انگشت کوچکه تو هم نمیشد.

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

گوری بابای منو و دلو ........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:6  توسط سمن  | 

تپل شنبه میره.یه دنیا حرف تو دلمه ولی .....

ای زندگی باور نکن دیگر تورا باور کنم

این عمر باقی مانده را در پای تو پر پرکنم

نفرین به من گر بعد از این با هر فریبت سر کنم

گر شکوه ای دارم زدل از دست تو باور کنم

دیگر  برایت بعد از این من فکر دیگر میکنم

اما بدان ای نازنین بی لطف چشم عاشقت

هر جای دنیا که روم احساس غربت میکنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 22:49  توسط سمن  | 

کلا دنیا رو دایورت کردم به پایین تنم. تا چه پیش آید..........
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 21:38  توسط سمن  | 

یعنی سال بعد سیزده به در کجام؟؟؟

همینجا؟؟؟

بدتر؟؟؟

بهتر؟؟؟

خدااااا.مگه من بندت نیستم؟.میبینی منو؟.میشنوی صدامو؟.....

یعنی دوسم نداری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 13:16  توسط سمن  | 

یکی دیگه از مشکلات من با مامان وقتیه که میخاییم تو خونه مهمونی بدیم.از اونجایی که مامان به بیماری اضطراب و استرس با اندکی چاشنی خودنمایی به صورت دلقک بازی مبتلاست(این بیماری جدیدا توسط من کشف شده و فقط یک نفر تو دنیا بهش مبتلاست اونم مامانه) از صبح روزی که قراره مهمون بیاد کلا قاط میزنه در حد بنز.واسه ۱۰ نفر آدم اونم واسه شام ورمیداره ۱۵ پیمانه برنج ایرانی خیس میکنه هر چی بهش میگم بابا ۱۰ تا کافیه ۸ تا ایرانی ۲ تا هندی که ایرانیه شفته نشه به خرجش نمیره گوش نمیکنه اونوقت برنج شفته میشه کوفته برنجی میزاره جلوی مردم.یا تو خرید میوه واسه عید گفتم دو کیلو سیب و دو کیلو پرتغال کافیه قایمکی رفته از هر کدوم یه جعبه گرفته هر روز داره چند تا میوه گندیده ازشون سوا میکنه میریزه بیرون. یا در مورد شیرینی هم همینطور.

کلا چون استرس داره نمیتونه عقلانی تصمیم بگیره.مهمونی دادن با مامان مثل اینکه که مهمون بیاد خونتون اونوقت یه بچه کوچولو هم داشته باشی که گلاب به روتون برون روی داشته باشه. همش باید حواست باشه که یهو خرابکاری نکنه. واقعا این استرس احمقانش کشنده است.مثلا من نشستم دو سه نوع سالاد درست کردم با زحمت اونوقت سفره که باز میشه میره دو تا پیاله ماست ترشیده کپک زده هم از یخچال میاره میزاره جلوی مهمون یا دو نوع غذا درست کردیم یهو سر شام میره یه بشقاب ماکارونی از سه شب پیش مونده رو هم گرم میکنه میاره. چند بار تصمیم گرفتم برم پیش مشاور ببینم چطور میشه با چنین آدمی کنار اومد که هی میگم تحمل کن انشالله خدا اونی رو که باید بفرسته میفرسته و میری سر خونه و زندگی خودت.ولی خدا هم که انگار کمپلت ما رو فراموش کرده.

تپل اومده تو ف.ی.س.ب.و.ک عکس پروفایلمو که یه عکس پرسونلیه با حجابمه لایک کرده. یعنی چی؟ خیلی از مطالبی رو که میزارم لایک میکنه.خب د جونت درآد فعلا تنها کسی که دوسش دارم نصفه نیمه اونه. با اینکه نه قد داره نه قیافه و نه هیکل و از یه خانواده کاملا متوسطه ولی دوسش دارم. کم کم دانشجوهام شروع کردن بهم پیشنهاد ازدواج یا آشنایی میدن. دلم میخواست بعد عید که برمیگردم دانشگاه یه انگشتری مثل حلقه دستم کنم تا هر بی سرو پایی فکر نکنه حالا که مجردی و اون ازت خوشش میاد پس میتونه بستوندت.ولی بعد با خودم میگم اینجا شهر کوچیکیه بالاخره که زود درمیاد که حلقه الکیه و شوهر نکردم اونوقت میگن آرزوی شوهر کردن داشته. نمیدونم باز میگم انشالله خدا اونی رو که باید بفرسته میفرسته و نیازی به این کارها نمیشه.

بازم احساس تنهایی میکنم.از طرفی تپل آخرین گزینه من واسه رسیدن به خواسته هام بود اگه اونم بره خیلی تنها میشم. دو ساله که دوسش دارم. میدونم که اونم یه کوچولو بهم علاقه داره ولی نمیدونم چرا پا پیش نمیذاره.خدایا خودت که میدونی چی میخام.......

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 14:53  توسط سمن  |